تبلیغات
  • کد نمایش افراد آنلاین
  • پایگاه اطلاع رسانی شهید برونسی - خاطرات طنز دفاع مقدس
    موضوعات
    لینک دوستان
    آخرین مطالب
    برچسب ها
    دیگر موارد
    » تعداد مطالب :
    » تعداد نویسندگان :
    » آخرین بروز رسانی :
    » بازدید امروز :
    » بازدید دیروز :
    » بازدید این ماه :
    » بازدید ماه قبل :
    » بازدید کل :
    » آخرین بازدید :


    جهت عضوت در خبر نامه ایمیل خود را وارد کنید

    جهت عضوت در خبر نامه ایمیل خود را وارد کنید
    خاطرات طنز دفاع مقدس
    نویسنده : محمدرضا فدایی
    پنجشنبه 12 شهریور 1394

    تو قرار نبود شهید بشی . . .


    کرمانشاه بودیم. طلبه‌های جوان آمده بودند برای بازدید از جبهه. 30-20 نفری بودند. شب که خوابیده بودیم، دو ـ سه نفر بیدارم کردند و شروع کردند به پرسیدن سوالهای مسخره و الکی. مثلا می‌گفتند: «آبی چه رنگیه؟»

    عصبی شده بودم. گفتند: «بابا بی خیال، تو که بیدار شدی، حرص نخور بیا بریم یکی دیگه رو بیدار کنیم»

    دیدم بد هم نمی‌گویند! خلاصه همینطوری سی نفر را بیدار کردیم! حالا نصفه شبی جماعتی بیدار شده ایم و همه مان دنبال شلوغ کاری هستیم. قرار شد یک نفر خودش را به مردن بزند و بقیه در محوطه قرارگاه تشییعش کنند!

    فوری پارچه سفیدی انداختیم روی محمدرضا و قول گرفتیم که تحت هر شرایطی خودش را نگه دارد.

    گذاشتیمش روی دوش بچه‌ها و راه افتادیم. گریه و زاری. یکی می‌گفت: «ممد رضا! نامرد! چرا تنها رفتی؟»

    یکی می‌گفت: «تو قرار نبود شهید بشی»

    دیگری داد می‌زد: «شهیده دیگه چی میگی؟ مگه تو جبهه نمرده؟»

    یکی عربده می‌کشید. یکی غش می‌کرد!

    در مسیر، بقیه بچه‌ها هم اضافه می‌شدند و چون از قضیه با خبر نبودند واقعا گریه و شیون راه می‌انداختند! گفتیم برویم سمت اتاق طلبه ها! جنازه را بردیم داخل اتاق.

    این بندگان خدا كه فكر می‌كردند قضیه جدیه، رفتند وضو گرفتند و نشستند به قرآن خواندن بالای سر میت!!!

    در همین بین من به یکی از بچه‌ها گفتم: «برو خودت را روی محمدرضا بینداز و یک نیشگون محکم بگیر.»

    رفت گریه کنان پرید روی محمدرضا و گفت: «محمدرضا! این قرارمون نبود! منم می‌خوام باهات بیام!»

    بعد نیشگونی گرفت که محمدرضا از جا پرید و چنان جیغی کشید که هفت هشت نفر از این طلبه‌ها از حال رفتند!

    ما هم قاه قاه می‌خندیدیم. خلاصه آن شب با اینکه تنبیه سختی شدیم ولی حسابی خندیدیم



    :: مرتبط با: دفاع مقدس ,
    :: برچسب‌ها: خاطرات طنز دفاع مقدس , دفاع مقدس , خاطرات دفاع مقدس , خاطرات , تو قرار نبود شهید بشی , شهید , شهادت ,
    می توانید دیدگاه خود را بنویسید
    christiatrauernicht.wordpress.com سه شنبه 2 خرداد 1396 01:09 قبل از ظهر
    This article will assist the internet visitors for building up new webpage or even a blog from start to
    end.
    manicure سه شنبه 22 فروردین 1396 08:31 قبل از ظهر
    I am genuinely delighted to glance at this webpage posts which carries tons of helpful data, thanks for providing such data.
    manicure یکشنبه 13 فروردین 1396 07:43 قبل از ظهر
    It's remarkable for me to have a site, which is valuable designed for my know-how.
    thanks admin
     
    لبخندناراحتچشمک
    نیشخندبغلسوال
    قلبخجالتزبان
    ماچتعجبعصبانی
    عینکشیطانگریه
    خندهقهقههخداحافظ
    سبزقهرهورا
    دستگلتفکر
    .:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.